پنجره ای دیگر با دیدی نو رو به مسائل سیاسی فرهنگی و تاریخی ایرانیان
دارای جمود در اندیشه، خود برتر بینی در احساس و خشونت در رفتار هستند". وي ادامه داد: "این جریان سعی می کند امروز استثناها را به صورت قاعده در آورد. ... خلق منافقین جدید کند و مخالف سلیقه خود را هرچند از نیروهای نزديك به امام بوده ، به همکاری با دست خبیث بیگانه متهم کند و سعی دارد با این وضعیت جامعه را در حالت فوق العاده قرار دهد" (اعتماد ملی، 27/7/87).
براي اينكه روشن شود آيا "مجاهدين انقلاب اسلامي" با "مجاهدين خلق" يكي هستند، يا بينش، روش و منش اتهام زنندگان خود به "فرقه رجوي" نزديك است، بررسي مباني فكري، سياسي و تشكيلاتي «سازمان مجاهدين خلق» و مقايسه آن را با عقايد، راهبردها و مناسبات تشكيلاتي "مجاهدين انقلاب اسلامي" و نيز "اقتدارگراها" لازم دانستم: (1) 1. بنيانگذاران «مجاهدين خلق» پس از بررسي و تحليل مبارزات ملت ايران و جمع بندي نقاط ضعف آنها در زمينههاي سياسي و تشكيلاتي، بدون آنكه تصريح كنند، عملاً مدل احزاب كمونيستي شرقي و سيستم حكومتي تك حزب را برگزيدند. آنان با نفي فعاليتهاي قانوني و پارلماني كه آن را مختص «جوامع دموكراتيك غربي» ميخواندند، مبارزه مكتبي، راهبرد «مسلحانه و خشونتبار» و تشكيلات مخفي وآهنين را به منظور سرنگوني رژيم شاه و استقرار رژيمي انقلابي در ايران انتخاب كردند.(2) نزد "بنيانگذاران" سازمان "مبارزه مكتبي" لزوماً ميبايست علمي باشد و حتي اسلام بر آن عرضه شود. البته به «علوم دقيقه» اكتفا نكردند، بلكه «علم اجتماع» را كه در واقع نام مستعار ماركسيسم روسي بود و آن را «علم انقلاب» ميخواندند، مبنا قرار دادند و كوشيدند اسلام و خود را با آن سازگار كنند.3 وقتي آرمان سازمان يعني تحقق "جامعه بيطبقه توحيدي" كه در حقيقت كپي "جامعه بيطبقه ماركسيستي" و استقرار يك نظام سياسي و جامعه تك صدا با راهبرد مسلحانه و تشكيلات مخفي و آهنين توأم شد، "انسداد"، "انحصار" و "خشونت" را در بينش، روش و منش سازمان و اعضاي آن نهادينه كرد و حتي به آن تقدس بخشيد. استالينيزم الگوي برتر و حذف همه مخالفان نه فقط موجه كه لازم شد. "سازمان" با چنين ديدگاهي و البته با فداكاري و از خود گذشتگي مؤسسين و اعضا تشكيل شد و پس از مدت كوتاهي چنان مقدس شد كه مساوي مبارزه و حتي معيار حق و باطل قرار گرفت. به همين دليل كاربرد هر روشي براي تداوم حيات سازمان موجه ارزيابي شد. با چنين نگاه و راهبردي و در چنان تشكيلاتي "مجاهد خلق" تربيت ميشد و زندگي خصوصي اعضا به محاق مي رفت. اعضا از داشتن هر گونه دلبستگي، هويت و فرديت، جز وابستگي مطلق به سازمان، حتي از ازدواج يا حفظ پيوندهاي خانوادگي و زناشويي منع شدند. "سازمان" تنها نقطه اتكاي عضو بود و همه پذيرفته بودند كه "قدرت" از "تشكيلات" زاييده ميشود و تشكيلات تجسم آرمان و مبارزات خلق است. «فرقه رجوي» مولود چنين انديشه، راهبرد و تشكيلاتي است. اگر چه قصد ناديده گرفتن نقش «مسعود رجوي» را در فرقه شدن سازمان ندارم اما تأكيد ميكنم كه سازمان مدتها پيش از رفتن به عراق و هم پيماني با صدام "بت" شده بود كه عنداللزوم همه بايد در پاي آن قرباني شوند. حقيقت همواره در انحصار سازمان است و در رهبري آن تجلي مي يابد. در حقيقت "مجاهدين خلق" مانند همه احزاب تقدیس كننده قهر و خشونت انقلابي كه دموكراسي و حقوق بشر را فريب سرمايهداري ميخوانند و با نظام پارلماني مخالفاند، در عمل به "تمركز و تقديس قدرت" و پس از مدت كوتاهي به "پرستش رهبر" رسيد و رابطه رهبري – اعضا رابطه خدايگان – برده شد. از آنجاكه «مجاهدين خلق» ضدیت خود را با دموکراسی و انتخابات آزاد (چه در درون سازمان و براي اعضا و چه در جامعه و براي مردم) و نیز مخالفت خود را با حقوق بشر در هر دو سطح سازماني و ملي به نام " اسلام راستین " توجيه مي كند، اين رابطه رنگ ديني و الهي گرفته است. رجوي نمونه اعلاي انسان (معصوم) است كه هر كس نتواند خود را با او تطبيق دهد و هماهنگ كند و درصدد هويتي متمايز و مستقل برآيد، در خدمت دشمن خلق قرار گرفته است و بايد سركوب و در هر حال حذف شود يا توبه كند. آنچه در "مجاهدين خلق" رخ داد يكبار ديگر ثابت كرد ذوب گرایی و انحلال فردیت در کیش شخصيتپرستي و خدايگان شدن رهبر چه نتایج فاجعه باری دارد و چگونه می تواند مجموعهاي از انسانهاي مسلمان، از خود گذشته و متشكل را به يك فرقه تروريست با بينش ضد دموكراتيك و عملكردي خيانتبار تبدیل کند. ذوب گرايي ايدئولوژيك، رجوی را درجای خدا نشانده و اعضا را نيز "بردگان سازماني" كرده است كه رابطه آنان با "رهبر" كه "دانای کل و فارغ از هوا و هوس" و در يك كلام "مقدس" است، رابطه «دست و پا» به «مغز» است؛ حق رجوي تصميم گرفتن و فرمان دادن و تكليف اعضا/ مردم چشم و گوش بسته اطاعت كردن است. "ذوبگرايي" موجب شكلگيري ناعادلانهترين و تبعيضآميزترين مناسبات در سازماني شد كه آرمان خود را تحقق «جامعه بي طبقه توحيدي» ميخواند؛ به اين ترتيب در تشكيلاتي كه قرار بود بر اساس «سانتراليسم دموكراتيك» اداره شود، يك نفر واجد حقوق و اختيارات مطلق شد، بدون آنكه پاسخگوي احدي شود حتي اگر فاجعه بارترين تصميمها را بگيرد. مجاهدت واقعي براي خلق صرفاً با عضويت در "سازمان" و ذوب خود در آن يعني تبعيت مطلق از رهبر ممكن است. سازمانی که در سالهای نخست انقلاب علیه "مناسبات شرک آلود طبقاتی "موضع میگرفت، همه حقوق و اختيارات خود را به رهبر واگذار كرد تا رجوي در بغداد امكان يابد "دفتر سیاسی" را از کمیته مرکزی سازمان حذف کند، با این استدلال که"دفتر سیاسی یعنی مشارکت در رهبری و مشارکت در رهبری شرک است!" ايدئولوژي ذوب گرا همه پيروزيها را ناشي از درايت رهبر و علت هر ناكامي را قصور يا تقصير اعضا و هواداران مي خواند و رهبر را فقط در برابر خدا و تاریخ پاسخگو ميداند. در اين نگرش اعضا/ مردم درحد و مقامي نيستند كه رهبر جوابگويشان باشد. هنگامي كه ذوبگرايي به منتها درجه خود رسيد، رهبر ملاك حقيقت و ارزشها و صاحب چنان حقوقي شد تا هر كه را بخواهد بركشد و مسئوليت دهد و هر كه را نپسندد، عزل و حتي شكنجه و تصفيه كند.4 در آرمانشهر مجاهدين خلق که تحقق آن فقط در اردوگاههاي نظامي ممکن است، لباس فرم جاي آزادي پوشش و سبك آزاد زندگي اعضا را گرفته، مانند موارد مشابه نه "سبك زندگي " كه "سطح زندگي" متفاوت شده است.5 2. با توجه به مراتب فوق براي مقایسه همه جانبه و دقيق مجاهدین خلق با هر گروه يا جریان سیاسی، لازم است آن سازمان را در کاملترین شکل تجسم یافته خود در قالب "انقلاب ایدئولوژیک" در نظر گرفت و لوازم و نتايج قربانی کردن شخصیت و فردیت انسان ها را در پرستشگاه رهبر تحليل كرد. به بيان ديگر در هر مقايسهاي بررسي انديشه و روش مجاهدين خلق يعني حذف خشونتبار رژيم سياسي و تحمیل قهرآميز عقايد و سلايق انقلابيون حرفهاي متشكل در «سازماني آهنين» به مردم پس از پيروزي، ضروري است. در آن صورت روشن خواهد شد كه ضديت با دموكراسي ، حقوق مردم و انتخابات آزاد ريشه در ايدئولوژي استبدادپرور و راهبرد نخبهگراي "مجاهدين خلق" و "تشكيلات آهنين و تك صدا"ی آن دارد. اين بنيانگذاران سازمان بودند كه از ابتدا، سازمان را "پيشتاز" و "پيش آهنگ خلق" خواندند تا به نحو پيشين و در وراي هرگونه قواعد دموكراتيك، خود را رهبر مبارزات انقلابي بنامند و پس از پيروزي نيز حاکمیت بر خلق را حق انحصاري خود بخوانند. در نظامهاي پارلماني و انتخابات آزاد محور و ميزان «رأي ملت» است نه «رأي سازمان» و در واقع رأي رهبر آن. چنين تأملاتي نشان خواهد داد كه چرا رجوي در بغداد به خود حق ميدهد راساً و بدون برپايي انتخابات براي ايران رئیس جمهور منصوب کند؛ "سازمان" از بدو تأسيس خود را تنها تجسم "اسلام راستین" و "پرچمدار انقلاب" مي خواند كه به دلايل عقيدتي، راهبردي و تشكيلاتي در عراق در يك نفر تجسم يافت. در اين مرحله عكسهاي بنيانگذاران سازمان يعني "حنيف نژاد"، "سعيد محسن" و "بديعزادگان" تحتالشعاع تصاوير "مسعود رجوي" قرار گرفتند و سرانجام همراه با تصاوير "خياباني" و "اشرف ربیعی" محو شدند. رهبر سازمان معادل ايران و "ايران- رجوي، رجوي- ايران" مهمترين شعار "مجاهدين خلق" شد. بررسي انديشه "مجاهدين خلق" نشان ميدهد آنان نه تنها بالاترين مشروعيت را از آن مبارزان راه انقلاب ميدانند- آنهم بنا به تعريف خاص خود از انقلاب- بلكه مشروعيت را اساساً و انحصاراً از آن انقلابيون حرفهاي و متشكل در سازماني آهنين ميخوانند. از ديد آنان "سازمان" متكي به "رنج و ايثار انقلابيون"، نه "رأي مردم بالفعل" يعني رأي مردم كوچه و بازار تعيين كننده رهبري انقلاب پيش از پيروزي و مديريت كشور پس از پيروزي است. به همین دلیل با نظامهاي سياسي مبتني بر حاکمیت قانون كه محدود كننده اختيارات انقلابیون / حاكمان و به رسميت شناختن حقوق مردم است و نيز با انتخابات آزاد مخالفت ميكنند. "مشروعیت اسلامي، انقلابی و سازماني" رجوي را بي نیاز از رأی اعضا/ مردم كرده و حتي به او چنان جايگاهي بخشيده است كه همسر خود را، علاوه بر انتصاب به رياست جمهوري، "سیدة النساء العالمین" بخواند تا همگان متوجه شوند كه او خود "سید الرجال العالمین" بوده، بوسيدن پاي او و شفیع شدنش توسط اعضا نزد خالق لازم است.6 علت مخالفت سازمان با انتخابات آزاد ناآگاهي تودهها نيست. رجوي حتي اجازه نميدهد در درون سازمان نيز انتخابات برگزار شود با اينكه امكان آن در عراق وجود دارد. دليل نفي دموكراسي درون سازماني آن است كه كادرها و اعضا براي كسب مناصب به رقابت نپردازند و يكديگر را نقد نكنند. برپايي انتخابات آزاد در هر سطحي، مستلزم صدور مجوز براي نقد عملكرد و چشمانداز آينده آن مجموعه و در نتيجه غير مقدس شدن رهبر و محدود شدن اختيارات او از يك سو و شخصيت و هويت يافتن رقابتكنندگان از سوي ديگر است. رقابت و مناظره آزاد، ایجاد فراکسیونهای گوناگون و انتخابات آزاد برای تعیین رهبران (فرماندهان) ميتواند به بحثهايي دامن زند كه با سازمان "تك صدا"، "فرماندهی شده""آهنين" و "انقلابي" ناسازگار است و در پادگان نظامي معنا ندارد. به باور رهبري سازمان، اگر در سازمان نقد علني به رسميت شناخته شود، بقاي آن به مخاطره ميافتد. با توضيحات فوق معلوم ميشود كه چرا "سازمان مجاهدین خلق" از همان ابتدا، انقلاب اسلامی را به رسمیت نشناخت و آن را نه" انقلاب" خواند و نه " اسلامي". آنان كه خود را تنها "مبارزان مسلمان واقعي" مي خوانند، سرنگوني رژيم را با بسيج مردم و تظاهرات و اعتصابهاي مسالمت آميز و بدون تغییر ساختار طبقاتی جامعه و بدون استفاده از سلاح "انقلاب" نميدانستند و به جز «مجاهدين خلق» كسي را واجد صلاحيت رهبري نمي خواندند. به همين دليل از اطلاق نام انقلاب به آن خودداري كردند و "انقلاب اسلامي" را قيام يا نهضت خواندند. همچنين با اينكه انقلاب با رهبري يك مرجع تقليد پيروز شد، آن را " اسلامی " نميدانستند و اصطلاح" اسلام راستین" را علیه آن علم کردند تا «اسلام رجوي» با هر اسلام ديگر از جمله «اسلام خميني» متمايز بماند؛ اسلامی که "ماهیت راستین" خود را در "پادگان اشرف" در عراق به نمايش گذاشت و قدرتطلبي و خيانت فرقهاي را توجيه كرد كه برغم خلقگرايي ادعايي، هم پيمان صدام در تجاوز به ميهن شد. سپس در جريان اشغال كويت نقش ستون پنجم حزب بعث را ايفا كرد و به سرکوب کردها و شيعيان عراقي پرداخت. 3. تفاوت " مجاهدين انقلاب اسلامي" كه انديشه "مطهري" را راهنما قرار دادهاند و تلاش خود را در ادامه مبارزات ملت ايران از مشروطه تاكنون به شمار آورده و به مشارکت در انقلاب اسلامی به رهبري امام افتخار ميکنند و در جریان تأسیس سازمان خود پسوند "انقلاب اسلامی" را در كنار نام قرآني "مجاهد" نشاندند تا آن را از انحصار "اسلام انقلابي" كه تبار آن به خوارج ميرسد و قرائت سني آن "طالبان" است، خارج كنند و با دفاع عقلاني و اخلاقي از اسلام، براي همه اشخاص و احزاب حاضر به فعاليت در چارچوب قوانين، حقوق مدني و سياسي قائلاند و انتخابات آزاد را حق خداداد ملت ايران ميدانند، با مجاهدینی كه از همان ابتدا بر اين باور بودهاند كه حقيقت را به تنهايي و به طور كامل در اختيار و بلكه انحصار دارند و خود را تنها مفسر اسلام و انقلاب ميخوانند كه در نوك پيكان حركت تكاملي بشريت قرار دارند و رهبري جامعه در همه حال حق خود ميدانند و در پس خلق گرایی مفرط ادعايي، كمترين بلوغ، عقلانيت و صلاحيت را براي داوري و رأي مردم قائل نيستند و با پوشش اسلامي و انقلابي دادن به عقايد و روشهای دیکتاتور منشانه خود، "سازمان" و اكنون يك نفر را معيار حق و باطل ميخوانند، در نگاه آنان به "اسلام" و "انقلاب" و "حقوق مردم" مشخص می شود. در حقيقت علت آنكه از دل "سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي" متشکل از گروههای چریکی، سازمانی اصلاح طلب، قانون گرا، طرفدار آزادی اندیشه و بیان و قلم، مدافع انتخابات آزاد و مخالف خشونتورزي و تروريسم متولد شد، آن است كه خود را تافته جدا بافته و برتر نديدهاند، به سنت و سيره و نهادهاي اسلامي وفادار بودهاند، طلبكار مردم نبودهاند و به رأي اكثريت احترام گذاردهاند. آنان هرگز كسب قدرت آن هم به صورت انحصاري و به هر قيمت را "علم مبارزه" نميدانند كه لازم باشد "اخلاق" و "انسانيت" در پاي آن قرباني شود. به باور «مجاهدين انقلاب اسلامي»، انقلابی که به رهبري يك مرجع تقليد و با كلام و نوار كاست و تظاهرات مسالمتآميز مردمي پيروز شد و مهمترين اتهام سلسله پهلوي نزد رهبري آن، غير «قانوني بودن» رژيم بود و تاريخيترين پيام قائدش در بدو ورود به ايران- پس از تبعيد 15 ساله و در آرامگاه شهيدان در بهشت زهرا- اعلام حق حاكميت هر نسل بر مقدرات خود بود، طبيعي است كه در ادامه منطقي خود به تدوین قانون اساسی و تأسيس نهادهاي انتخابي و دموكراتيك مثل مجلس شورا و رياست جمهوري برسد، يعني از همان ابتدا "صندوق رأي" را بر روش اداره انقلابي جامعه ترجيح دهد و مرحوم بازرگان را نخست وزير "دولت موقت " بخواند تا "دولت دائم" پس از تدوين و تصويب قانون اساسي و درجريان انتخابات آزاد رياست جمهوري و مجلس شورا مستقر شود. اين در حالي است كه بنيانگذار جمهوري اسلامي میتوانست در جامعه انقلابي سال 57 تدوين قانون اساسي و تاسيس نهادهاي انتخاباتی را در بوته تعليق گذارد و به نام "اسلام" و "انقلاب " راه خود را بدون رجوع به صندوقهاي اخذ رأي باز و همچون رهبران ديگر انقلابها عمل كند، بويژه آنكه حمايت بيشائبه و قاطع اكثريت مردم امكان بي نظيري براي تأسيس "حکومت اسلامی" در اختيار امام ميگذاشت. امّا او چنين نكرد و در شرايطي مردم را به حضور در پاي صندوق هاي اخذ رأي براي تعيين رژيم جديد و سپس تشكيل مجلس خبرگان تدوين قانون اساسي و تأسيس نهادهاي انتخابي فراخواند كه جمهوریت ، دموكراسي و انتخابات در عرف انقلابيون حرفه اي زمانه ،از جمله نزد مجاهدين خلق چيزي بيش از "فريب بورژوازي " و" ديكتاتوري سرمايه داري" محسوب نمي شد.7 با كمال تأسف بايد گفت در صفوف اقتدارگرايان كم نبوده و نيستند كساني كه همچون "مجاهدين خلق" نهادهاي انتخابي و دموكراتيك را چيزي جز زايده و آپانديس "حكومت اسلامي _ انقلابي" نمي دانند كه بايد به قطع آن پرداخت.8 حال آنكه شاگردان امام، از همان ابتداي پيروزي انقلاب بر اين باور بودهاند كه حزب را با حزب، سازمان را با سازمان و روزنامه را با روزنامه بايد پاسخ دهند و در انتخابات آزاد به مصاف رقبا است. آنان حتي جريانهايي را كه به دلايل روشن نميتوانستند آرای اكثريت ملت را كسب كنند ، در زير نهادي به نام "بحث آزاد "و "مناظره" به رادیو- تلویزیون كشاندند كه متأسفانه تداوم نیافت. البته مناظره آزاد تلويزيوني كه مورد تأييد رهبري فقيد انقلاب بود و در مقاطعي توانست بالاترين مقامات كشور را در كنار نمايندگان گروهاي مخالف و حتی مارکسیست زير يك سقف بنشاند، بدان دليل تداوم نیافت و نهادي نشد كه گروههاي خشونت پرست و در رأس همه "مجاهدين خلق" در پاسخ به اطلاعیه 10 مادهای دادستانی انقلاب در فروردين سال 60، مبني بر انتخاب "اسلحه" يا "فعاليت قانوني"، پيكار مسلحانه خود را عليه دولت و مردم در خرداد ماه همان سال آغاز كردند و در جريان يك سلسله ترورهای کور و يورش هاي خشونتبار موفق به انهدام فضاي بحث آزاد شدند و خشونت را همه جا از جمله در زندان حاكم كردند. مجاهدين خلق از آن رو عليه اطلاعیه دادستاني شوريدند كه نمي خواستند با كنار نهادن سلاح نظامی به سلاح گفتگو مجهز شوند. به نظر "مجاهدين انقلاب اسلامي ایران" يكي از معيارهای تشخيص "خط امام" و "مجاهد" از" منافق" آن است كه حقوقي را كه براي خود ميخواهيم، براي ديگران نيز به رسميت بشناسيم. براي مثال همه گروههاي سياسي ملتزم به قانون بتوانند از حقوق قانونی مانند انتشار نشریه، دفاتر تشكيلاتي و شرکت در انتخابات آزاد بهرهمند شوند و در مناظرههاي آزاد راديو- تلويزيوني ديدگاه هاي خود را به استحضار ملت برسانند. بر اين مبنا هر جرياني که مفاد اطلاعیه 10 مادهای دادستانی و حقوق مندرج در آن را رد كند، مانع برگزاري مناظره آزاد شود و رابطهاش با انتخابات آزاد مانند رابطه جن و بسم الله باشد، دانسته یا ندانسته در مسیر فرقه رجوی گام می زند و باید دانست كه منافق جديد خود اوست و اوست كه مي خواهد مقاصد ديكتاتور منشانه و ضد مردمي خویش را نه در فضاي رقابتی ، دموکراتیک و شفاف بلكه به نام «اسلام» و «انقلاب» و با خلق فضاي نظامي و امنيتي تحقق بخشد. چنين جرياني همچون "مجاهدين خلق" يقيناً داراي تحليلها، مواضع و ديدگاه هاي لايه بندي شده است كه از افشا شدن تحليلهاي اصلي و دروني آن در مناظره های آزاد مي هراسد.9 به باور ما قهرمان مبارزه با نفاق همان شهيد بزرگواري است كه ابتدا از" مجاهدين خلق" براي حضور در برخی مصادر حکومتی دعوت كرد. بعد از اينكه آنان چنين دعوتي را رد كردند- زيرا"همه"ي رهبري انقلاب و كشور را سهم و حق خود ميدانستند نه "مشاركت"در حكومت را - و به اتهام زني و شيوه هاي خشونت بار بویژه علیه شخص او رو آوردند، باز از دعوت خود دست نكشيد و آنان را به حضور در مناظره هاي تلويزيوني فرا خواند. شهید بهشتی با اينكه شخص دوم جمهوري اسلامي ايران محسوب ميشد ،همچون يك مدعو با حقوق برابر با منتقدان و مخالفان حکومت و بعضاً ماركسيست به بحث آزاد راديو- تلويزيوني نشست . در آن ايام صف بندي گروههاي حامي "خشونت خياباني"و "بحث آزاد " و در واقع بین "منافق" و "مجاهد" مشخصتر شد. کسانی که با نام "مجاهدين خلق" به تعبير خود قصد"جارو كردن مجلس ارتجاع "با يورش خياباني را داشتند، و آنها که همچون شهید بهشتی، دور از غوغاي فرقه رجوي ابتکار عمل را برای برگزاری مناظره و بحث آزاد به دست گرفته بودند.10 در آن سالها صف بندی بین "مجاهد واقعي "و "منافق مجاهدنما"با ملاك آنچه واقعاً به آن اعتقاد داشتند و در خفا انجام ميدادند و آن را در نشریات وارونه مطرح میکردند، به وجود آمد؛ يعني برای تغيير "جمهوری اسلامی" و استقرار حكومتي انسدادي، در عين مظلومنمايي و حمايت ظاهری از جمهوري اسلامي و رهبر آن، تلاش می کردند. صف "مجاهد"و" منافق"درآن روزها در جريان پذيرش يا مقابله با فعاليتهاي قانوني و الزامات آن و نيز مناظرههاي آزاد راديو- تلويزيوني مشخص شد .آيا اقتدار گرايان حاضرند اتهامات خود را علیه مجاهدين انقلاب اسلامي ایران با حضور نمايندگان آنان به آزمون بحث آزاد در صدا و سيما بگذارند و همچون مسعود رجوي از مناظره رو در رو فرار نكنند؟11 ما براي مناظره آماده ايم . آيا در اقتدارگراها افرادي داراي اعتماد به نفس پيدا مي شوند كه بتوانند در مناظره آزاد تلويزيوني پرده از نفاق "مجاهدین انقلاب اسلامی ایران" بردارند وبا اثبات تشابه"فرقه رجوي" با اصلاح طلبان ، خود را از اتهام همسويي رفتاري و گفتاري با "منافقين" تبرئه کنند؟ گمان نمی رود. آنان می دانند در مناظره آزاد دیدگاه انسدادي استصوابيون و تحلیلهای دروني و لایه بندی شده و نيز راهبرد خطرناك «ذوبگرايي» آنان توسط فرزندان اسلام و امام و مدافعان واقعي "جمهوري اسلامي ايران" افشا خواهد شد.12 مناظره اگر پا بگيرد همه اشخاص و گروه هاي سياسي را بدانجا مي كشاند كه "يا چنان كه هستند بنمايند"يا"چنان بنمايند كه هستند".13 3. پس از رحلت امام (س)، اقتدارگراها كوشيدهاند تصويري استبدادي از انديشه و مشي رهبر فقيد انقلاب در اداره كشور ارائه كنند. همان چهرهاي كه مجاهدين خلق از ابتدا سعي در ترسيم آن داشتهاند. علت اين تحريف آشكار از هر دو سو، توجيه عملكرد غيردموكراتيك اقتدارگراهاي حاكم در جهت نقض حقوق و آزادی های سیاسی شهروندان و زمينهسازي براي تبديل "جمهوری اسلامی" به "حکومت اسلامی" يا "استبداد ديني" از يك سو و توجيه اتخاذ مشي مسلحانه از طرف "مجاهدين خلق" در سال 60 از سوي د يگر است.14 به باور ما علت اينكه استصوابيون هنگام شبیه سازی «مجاهدین انقلاب اسلامی ایران» با «مجاهدین خلق» هرگز به ضددموکراتیک بودن ایدئولوژی، استراتژی و مناسبات تشکیلاتي آن و ماهيت ذوبگراي فرقه مذكور نميپردازند، بلكه صرفاً جنايات تروريستي سازمان را برجسته ميكنند15، آن است كه در آن صورت مجبورند غيرمستقيم ديدگاههاي خود را نقد کرده و زير سؤال برند. در آن حالت حتي طرفدارانشان قادر خواهند شد تشابه فراوان انديشه و عمل مجاهدين خلق را با اقتدارگراها مشاهده كنند. بعضي اقتدارگراها دامنه تحريف را آنقدر گسترده ميكنند كه حاضرند براي شبيهسازي «مجاهدين انقلاب» و «مجاهدين خلق» چهره ای اصلاح طلبانه از فرقه رجوی ارائه دهند و این توهّم را بپراکنند که گویا "مجاهدین خلق" نيز طرفدار مشيسياسي مسالمتآميز، قانوني و مدني و حامي انتخابات آزاد و حقوق شهروندان بودهاند و رهبر فقيد انقلاب آنان را به علت "منافق بودن" نه "مسلح بودن" تحمل نكرد. استصوابيون با تحریف آگاهانه مشي امام و روند امور در دهه اول انقلاب و نيز پرهيز از تبيين ديدگاهها و عملكرد استاليني فرقه رجوي، چنان تصويري از آن دوره و از آن فرقه ارائه مي دهند كه اعمال روش هاي استبدادي خود و نقض حقوق شهروندان را در شرايط كنوني توجيه کنند. امّا تاريخ انقلاب اسلامي شهادت ميدهد "مجاهدين خلق" مخالف رقابتهاي سياسي مسالمتآميز و قانوني بودند، نه امام(س). اين "مجاهدین خلق" بودند كه از صندوق رأي فرار ميكردند و مروج شيوه اداره انقلابي كشور بودند و با وجود معرفي نامزد در انتخابات خبرگان و مجلس شورا و رياست جمهوري دور اول، شعار ميدادند "در مرحله كنوني انقلاب برگزاري انتخابات نمي تواند"اولويت اصلي جنبش انقلابي خلق "باشد". اين "مجاهدين خلق" بودند كه دست به اسلحه بردند و براي جمهوري اسلامي چارهاي جز مقابله به مثل نگذاشتند.16 افزون بر آن در قاموس "مجاهدين خلق " اصلاحات و اصلاح طلب(رفرميست) به معنای سازشكاري، مخالفت با آرمان هاي خلق و در خدمت امپرياليسم بودن است. نشريات مجاهدين خلق گواه آن است كه فرقه رجوي، مرحوم بازرگان و دكتر بهشتي و جريان خط امام سال هاي نخست انقلاب را با واژگان "رفرميست"، "اصلاح طلب" و "ارتجاعي" كد گذاري و معرفي می كرد تا زمينه ترور و حذف فیزیکی آنها را ذيل عنوان "سازشكاران آمريكايي" يا "زمينه سازان حاكميت امپرياليسم" فراهم کند. آنان كه تنها خود را انقلابي ميدانستند، از فرداي 22 بهمن 57 در پي "انقلاب واقعي" بودهاند. 4. فرض كنيم ماهيت"مجاهدين انقلاب اسلامي ایران" با"مجاهدين خلق" يكسان است با اين تفاوت كه اولی معتقد به فعاليت در چارچوب قانون است؛ آيا طبق قوانين موضوعه (قانون اساسي و قانون احزاب) و نيز طبق اعلاميه 10 مادهاي دادستاني كه با همفکری و همکاری تنگاتنگ نخست وزیری و قوه قضاییه ( شهدا رجایی، بهشتی، قدوسی) و اطلاع و موافقت رییس مجلس وقت ( آیت الله هاشمی رفسنجانی) صادر شد، ميتواند از حقوق قانوني بهرهمند باشد يا خير؟ آيا اقتدارگراها با مفاد آن اطلاعيه موافق اند يا معتقدند اعلاميهمذكور نه براي اجرا شدن، بلكه به منظور موجهسازي سركوب احزاب سياسي مخالف صادر شد؟ آيا استصوابيون در اين مورد نيز از منطق آقاي مصباح پيروي ميكنند که مدعي است سخنان و وعده هاي امام در پاريس، نه از روي اعتقاد، بلكه به دليل تقیه و براي "اسكات خصم" و ساكت و قانع كردن افكار عمومي غرب مطرح شدند وگرنه امام به جمهوريت و لوازم آن اعتقاد نداشت؟17 غیر صادقانه خواندن اطلاعيه 10 ماده اي دادستاني علاوه بر نتايج سياسي،آثار حقوقي گسترده اي دارد كه اقتدارگراها به آنها نميپردازند. شايد هم بدشان نميآيد امام متهم درجه اول خشونتورزي خوانده شود. توضيح آن كه مشي مسلحانه مجاهدين خلق از 30 خرداد 60 تاكنون موجب ريخته شدن خونهاي زيادي از طرفين شده است. ادعای اقتدارگراها مبنی بر اینکه اطلاعيه دادستاني انقلاب در فروردين همان سال نه براي اجرا، که به قصد فريب منتقدان و مخالفان رهبر فقید انقلاب و در حقيقت براي سركوب آن ها صادر شد، اولا به شهادت آقايان خسرو تهرانی و بهزاد نبوی که در تهیه و تصویب اطلاعیه مزبور نقش تعیین کننده داشتند، کذب محض است، ثانیا به رجوي بهانه ميدهد تا اتخاذ راهبرد تروريستي خود را در پي صدور آن اطلاعيه توجیه و ادعا كند كه چون رژيم " جمهوري اسلامي" بين منتقد و مخالف با برانداز مسلح و تجزيهطلب فرق نميگذاشت و قصد داشت همه را سركوب کند، ما به جاي تحويل سلاح و سپس مورد هجوم واقع شدن، دست به تهاجم مسلحانه پيشگيرانه زديم. حال آنكه موضع جمهوري اسلامي ايران از ابتدا تا كنون چنين بوده است كه حتي در دوران جنگ رسماً اعلام كرد هر گروهي سلاح هاي انبار شده را تحويل دهد، از حقوق قانوني بهرهمند خواهد بود . به همین دلیل فرقه رجوي متهم است كه چرا از اين اطلاعيه مدني و جهان پسند حمايت نكرد و به بهانه محكوم كردن حمله مسلحانه عده اي به منزل پدر مهدی ابریشم چی، طي اعلاميهاي در 28 خرداد 60 اعلام كرد از اين به بعد از اعضاي خود و خانواده هاي آنان مسلحانه دفاع خواهد كرد. اين رهبري سازمان است كه بايد جواب دهد چرا در30 خرداد اعضا و هوادران را مسلحانه به خيابانها كشاند و چرا با سردادن شعار عليه دكتر بهشتي زمينه شهادت او را درهفتۀ بعد( 7 تير ماه) ونيز شهادت رجايي(رئييس جمهور) و باهنر(نخست وزير) را پس از چن هفته (8 شهريور همان سال) فراهم كرد؟ جالب آنكه لبه تيز حملات تروريستي مجاهدين خلق در درجه اول متوجه كساني بود كه به حقوق سياسي مخالفان باور داشتند(بهشتي، رجايي، باهنر،قدوسي و ...) چنانچه اقتدارگراها مدعي شوند آن اطلاعيه براي اجرا شدن صادر نشد و " مجاهدين خلق" به علت آنكه "منافق" بودند، بايد سركوب ميشدند، نه به آن دليل كه سلاحانبار كردهبودند تا در اولين فرصت دست به قيام مسلحانه بزنند، اتهام بزرگي را متوجه جمهوري اسلامي ايران ميكنند كه به اندازه" مجاهدين خلق" در نظامی کردن فضاي سياسي كشور و خونهاي ريخته شده مقصر است، زيرا غيرمستقيم اعلام ميكنند چه "مجاهدين خلق" سلاحها را تحويل مي دادند و چه نگه مي داشتند، به علت " منافق" بودن سركوب ميشدند. حال آن كه اطلاعيه 10 ماده ای دادستاني انقلاب مطلقا متعرض اعتقاد گروههاي سياسي نشد. نزد امام و شهيدان بهشتي و رجايي ملاك بهرهبرداري يك حزب از حقوق قانوني يا محروم شدن از آنها، «نفاق» نبود، "سلاح" بود. همچنان كه امام علي با خوارج مادام كه دست به اسلحه نبردند، نجنگيد، اگر چه پاسخ اتهامات و شبهاتشان را مي داد. طبق قانون اساسي و نيز مطابق قانون فعاليت احزاب (مصوب مجلس اول در سال 60) راهبرد قانوني، مسالمتآميز، مدني و علني احزاب تأمين كننده حقوق مدني و سياسي آنها بود.18 به همين دليل بارها گفتهايم چنانچه رهبري سازمان بيش از دست يازيدن به اسلحه، به توصيه "محمدرضا سعادتي" از اعضاي مهم شوراي مركزي خود از درون زندان اوين توجه می کرد، كه انتخاب راهبرد مسلحانه را توسط "مجاهدين خلق" سم مهلكي خواند و آن را ضربهاي هولناكتر از ضربات سالهاي 50 و 54 به سازمان ارزيابي و به همين علت فعاليت سياسي علني و قانوني را به آنان توصيه ي كرد، جمهوري اسلامي آماده بود حقوق سازمان را در داشتن نشريه، تشكيلات حزبي و حتي معرفي نامزد در انتخابات (با اينكه به قانون اساسي رأي نداده بودند) بپذيرد و اجازه رقابت سياسي به آنان بدهد، كما اينكه همه احزاب قانونگرا از اين حقوق بيش و كم بهرهمند بودند. رهبري سازمان توصيه مذكور را نپذيرفت و در پي انقلاب ديگري بود.19 5. يكي ديگر از تفاوتهاي استراتژيك "مجاهدين انقلاب اسلامي ایران" با " مجاهدين خلق" آن است كه هيچ گاه بينش، روش و منش اقتدارگراها را توجيه گر دست بردن به سلاح عليه جمهوري اسلامي ايران و مردم ندانستهاند. به باور آنان چنانچه فرقه رجوي نيز روحيه خود برتربيني و انحصار طلبي را ترك ميكرد و براي كسب انحصاري قدرت سلاح انبار نميكرد و رقابت آزاد سياسي را به رسميت مي شناخت، جوانان زيادي كشته نميشدند، گذار به دموكراسي با كمترين هزينه ممكن ميشد و كشور به سوي توسعه همه جانبه و پايدار پيش ميرفت. از طرف ديگر "مجاهدين انقلاب اسلامي ایران" به شعور و وفاداري مردم به آرمانهاي خود ايمان دارند و معتقدند در فضاي باز سياسي و فرهنگي، ارزشها و هنجارها و حتي شعائر اسلامي و انقلابي شكوفا و انحراف و التقاط اشخاص يا احزاب افشا خواهد شد. به باور آنان نظامي كردن فضا، نه فقط ناقض حقوق شهروندان است، بلكه راه را براي رشد حركتهاي افراطي، خشن و كور فراهم ميكند. به همين دليل از اطلاعيه 10 ماده ای دادستاني انقلاب حمايت كرده و اعضایشان نقش تعیین کننده در تدوین و تصویب آن داشته اند. آنان همچنين نابودي و حذف بنيادگرايي و بنيادگرايان را نه در ايران و نه در سطح منطقه ممكن نمي دانند، بلكه معتقدند مي توان و باید طالبانيسم سني و شيعي را مهار و همه احزاب را به فعاليت در چارچوب قانون مجبور كرد تا صلح و همزیستی مسالمت آمیز حرف اول را در سطح ملی و منطقه ای بزند. اصلاحات از منظر ما پروژه تغيير رفتاراست، چه در مورد اقتدارگراها، چه در بارۀ گروههاي اپوزيسيون و چه در سطح قدرتهاي بزرگ. به باور آنان مشي اصلاحي قادر به تأمين فضايي است كه همه تشويق يا مجبور به فعاليت در چارچوب قوانين (داخلي يا بينالمللي) و رعايت حقوق " ديگران" شوند و زمينههاي جنگ طلبي و خشونتورزي از بين برود يا كاهش يابد. جمع بندي توضيحات فوق تشابه فراوان بينش، روش و منش ا "اقتدارگراها"را با"مجاهدين خلق" نشان و توضيح ميدهد چرا چهره اي كه فرقه رجوي از اسلام، انقلاب، جمهوري اسلامي، قانون اساسي، ولايت فقيه و رهبري فقيد انقلاب ترسيم ميكند، مشابه ديدگاه استصوابيون است. هم فرقه رجوي و هم اقتدارگراها آقاي مصباح يزدي را مفسر واقعي اسلام،جمهوري اسلامي،قانون اساسي و ولايت فقيه ميخوانند و راهبرد «النصر بالرعب» يا "حكومت براساس ترس" را كه شعار بنياميه و بنيعباس بود، به نام اسلام و انقلاب توجيه ميكنند؟20 هر دو مخالف مشي اصلاحي و خاتمياند21 و مدعياند امام در پاريس به مردم ايران وعدههاي كذب دربارة "جمهوريت" و "دموكراسي" و "آزاديهاي سياسي" داد. حكومت مطلوب هر دو (حكومت اسلامي اقتدارگراها و جامعه بيطبقه توحيدي مجاهدين خلق) هيچ نسبتي با دموكراسي، حقوق بشر، حاكميت قانون،آزاديهاي مدني و سياسي از جمله انتخابات آزاد و برابري شهروندان ندارد. در يك كلام هر دو جريان در انديشه و عمل استبدادطلبند و ميكوشند آن را به نام اسلام و انقلاب توجيه كنند. حال آنكه به باور مجاهدين انقلاب تفسير دموكراتيك از مواضع امام(س)، انقلاب، نظام، قانون اساسي و خواست مردم به واقعيت نزديك تر وتنها راه گذار به مردم سالاری است.22 پانوشتها 1. هر زمان که شبیه سازی دو پدیده نامتجانس "مجاهدین انقلاب" و "مجاهدین خلق" در دستور کار اقتدارگراها قرار میگيرد، باید به نیازی توجه کرد که طرح چنین اتهامی را لازم ميكند. در حقیقت پس از رحلت امام، اقتدارگراها براي فرار از اين پرسش كه چرا با همه مخالفتهاي ظاهري با «مجاهدين خلق»، در بسياري زمينه ها مانند «فرقه رجوي» فكر و عمل ميكنند و به نقض حقوق شهروندان ميپردازند، مجاهدین خلق نمایاندن مجاهدین انقلاب اسلامی را مطرح كردهاند. البته کوتاهی ما در تبيين ایدئولوژی و استراتژی خشونتپرور و ساختار تشکیلاتی استبدادي مجاهدین خلق و تشابه آنها با دیدگاهها و عملکرد انسدادی و خشن اقتدارگراها و نيز تحليل و مواضع يكسان هر دو درباره مشي رهبر فقيد انقلاب، ماهيت جمهوري اسلامي و حوادث سالهاي اول پيروزي، به نوبه خود توهم پراکنی اصولگراها را درباره خط امام، انقلاب، جمهوري اسلامي، قانون اساسي، ولايت فقيه و... تسهيل كرده است. اگر اصلاحطلبان بينش، منش و روش غيردموكراتيك مجاهدين خلق را تبيين و در معرض دید همگان قرار میدادند، نسل جوان با سهولت بيشتري درمييافت كه کدام جناح سیاسی شباهت رفتاری و گفتاری به مجاهدین خلق دارد:اصلاح طلبان یا اقتدارگرایان؟ با وجود قصور فوق و با اين كه اقتدارگراها پروژه برچيدن سفره تسامح و تساهل اصلاحات و براندازی اصلاح طلبان به هرروش و قیمت را در سال84 به بار نشانده و حکومت يكدستي را مستقركردهاند، نتوانستهاند پاسخگوی مشکلات میهن و مردم باشند، انسجام خود را حفظ كنند و گفتمان اصلاحات و نيز جريان اصلاحطلب را در جامعه به حاشیه برانند. به همين دليل در آستانه انتخابات ریاست جمهوری دهم، علاوه بر دليل استراتژيك سابقالذكر، براي تحتالشعاع قرار دادن بيكفايتي در اداره كشور و نيز حفظ انسجام خود، اتهامات سابق را با وسعت بيشتري متوجه رقيب كردهاند تا آنان را در موضع انفعال قرار دهند و خود ازموضع اتهام خارج شوند. به هر رو برای روشن شدن تفاوت " مجاهدین انقلاب اسلامی " با" مجاهدین خلق" لازم است ايدئولوژي، راهبرد و مناسبات تشكيلاتي این دو سازمان و بویژه رویکردشان را به" اسلام" و "انقلاب" و در نتيجه نقش مردم در عرصه تعيين سرنوشت، تبيين و آنها را با يكديگر مقایسه کرد . در آن صورت معلوم ميشود اشتراک لفظی دو واژه "مجاهد" هر قدر توهم زا باشد، پسوند" انقلاب اسلامی" به اندازه کافی تمايز آنها را آشكار ميسازد. 2. توجه به اين نكته بسيار مهم لازم است كه "مجاهدين خلق" فقط با "راهبرد پارلمانتاريستي" مخالف نبودند. آنان اساساً رژيم پارلماني و چند حزبي را غربي ميدانستند. به همين دليل هرگز روي خوش به آن نشان ندادهاند. انتقاد مجاهدين خلق به رژيم شاه در ظاهر آن بود كه چرا "انتخابات آزاد" برگزارنمي كنند، بلكه معتقد بودند حتي اگر "انتخابات آزاد" برگزار شود، راه به جايي نخواهد برد. در جمهوري اسلامي نيز همين منطق را دنبال ميكنند. به همين علت همواره در پي سرنگوني خشونتبار رژيم سياسي اند، نه برگزاري انتخابات آزاد. در فرصت مناسب درباره ارتباط و تأثير متقابل "شيوه و راهبرد مبارزه"، "ساختار و ويژگيهاي تشكيلاتي" و "نظام مطلوب سياسي" توضيح خواهم داد. 3. از ديد "مجاهدين خلق"، روحانيت نه تنها «سخنگوي اسلام» نيست، بلكه نقش بارزي در گسترش و تعميق انحراف از «اسلام راستين» ايفا كرده است. همين نگاه توجيهگر حذف روحانيت است و امكان تفاسير بيضابطه و من درآوردي از اسلام را براي سازمان فراهم مي كند. به نظر مجاهدين انقلاب، روحانيت درخت آفتزده است كه به قول شهید مطهری اصل آن خوب و ضروري و وضع آن بد است. اصلاح اين نهاد به اصلاح كشور و وضع مردم منجر ميشود و تلاش براي حذف آنان، هم ناممكن است و هم مضر. 4. در "قلعه رجوي" در عراق رابطه "خدایگان – بنده" تجسم يافت و حقوق اعضا/مردم به محاق رفت. "ابريشم چي" نيز گفت خدا را در آسمان و دور از دسترس ولي رجوي در زمين و در دسترس اعضا/ مردم است. كيش قدرت كه در نهايت رهبر را به جاي خدا مينشاند، همان نسبت خدا را با انسانها تعريف ميكند. قدرت مطلق رهبر براي حقوق مردم و آزادي انديشه و بيان ومطبوعات واحزاب و انتخابات جا باقي نمي گذارد. جالب آنكه اقتدارگراها نيز ميكوشند با تحقق كامل " نظارت استصوابی" همان راه را دنبال و "جمهوري اسلامي" را به "حكومت اسلامي" تبديل كنند تا قدرت حكومت مطلق و سركوب حقوق و آزادي هاي مشروع و قانوني شهروندان و به ويژه "انتخابات آزاد" توجيه "اسلامي"، "انقلابی" و "ولايي" بيابد. استصوابيون نيز همچون فرقه رجوي مخالفت خود را با دموكراسي، حقوق بشر و انتخابات آزاد به عنوان"پدیده های غربی"و به نام دفاع از "اسلام" و "انقلاب" و در تداوم راه بنيانگذاران توجيه ميكنند. هدف هر دو گروه خشن و نظامي كردن فضاي کشور و تشديد و تعميق شكاف هاي گوناگون است تا چالش اصلي كه چالش مناسبات استبدادي و دموكراتيك و درباره حقوق شهروندان است، فراموش شود. به باور مجاهدين انقلاب، تنها راه نجات كشور و توسعه همه جانبه، استقرار مردم سالاری، رعايت حقوق شهروندان و برپايي انتخابات آزاد است كه در آن "رأي شهروندان" تعيين كننده مديريت كشور است نه "اراده انقلابيون" يا "خواست رهبر". 5. تجربه بشر بيانگر آن است كه هر زمان حاكمان برسبک زندگی واحد تأکید كرده اند، سطح زندگی آنان بیشترین فاصله را با توده محروم پیدا كرده است. 6. بنيانگذاران «مجاهدين خلق» كه مسلمان و شيعه بودند، درباره عصمت و علم لدني ائمه سخني نگفتند و به مسأله امام عصر نيز نپرداختند. با وجود اين در عراق، رجوي به مقام عصمت نايل آمده و نقش «امام زمان» را ايفا ميكند. به همين دليل برايش زيارتنامه تهيه كردهاند؛ با "السلام عليك يا مسعود" خطابش ميكنند و او را شفيع خود نزد خالق ميخوانند! او كه خود بيش از ديگران اين مقام را باور كرده است همسر خود را «سيده النساء العالمين» خواند تا از حضرت زهرا بالاتر رود و خود او نيز از اميرالمومنين (ع). 7. در سالهاي 57 تا 60 نيز اقتدارگراها استفاده از حقوق قانوني احزاب مخالف را برنميتابيدند و محدوديتهايي را عليه آنها اعمال ميكردند. آنان در پي تبديل "مخالف" به "معاند" بودند تا زودتر از شر اين احزاب راحت شوند. به همين دليل "سعادتي" را كه معتقد به مشي سياسي و مخالف دست بردن سازمان به اسلحه بود، پس از محاكمه اعدام كردند. در آن سالها "حاشيه" خط امام خواهان برخورد قهري با امثال "مجاهدين خلق" بود حال آنكه رهبري سازمان در پي جمعآوري اسلحه، نظامي كردن فضا و آغاز مبارزه مسلحانه عليه نظام نوپاي جمهوري اسلامي بودند. 8. براي آشنايي با ديدگاه اقتدارگراها دربارة لزوم تغيير "جمهوري اسلامي" و "توجيه شدن وسيله توسط هدف" نظريات آقاي مصباح يزدي بسيار گوياست. "توجه به مقتضيات زمان و مكان و بكارگيري عنصر مصلحت از مزاياي حكومت ولايي است. وقتي احراز شود كه در شرايط خاصي حكم شرعي امكان اجرا ندارد و عملي كردن آن محتاج تمهيد مقدماتي است، براي وصول به مطلوب، مصلحت سنجي ميشود و هر وسيلهاي كه تقرب به هدف را باعث شود به كار گرفته ميشود، حتي اگر آن وسيله در شرايط عادي مردود و ناسازگار با شرع تلقي شده باشد. اگر چنين تشخيصي داده شد كه مردمسالاري و جمهوريت كه منافي فقيهسالاري و حكومت ولايي است فعلاً مصلحت دارد و مردم را به سمت اسلام سوق ميدهد، موقتاً امضا ميشود. واضح است كه جمهوري اسلامي به عنوان حكم مصلحتي تا زماني كه شرايط عمومي مهياي حكومت ولايي شود، ادامه خواهد يافت و آن گاه كه سيطره ايادي ولايت فقيه بر تمامي مجاري قدرت تحقق يافت، حكم اولي شرعي، يعني ولايت فقيه به مرحله اجرا گذاشته خواهد شد. بر اين اساس اين عبارت امام كه «ميزان رأي مردم است» برخوردي جدلي است، يعني اثبات يك مطلب بر اساس مباني وي كه طرف مقابل قبول دارد، ولو خود گوينده قبول نداشته باشد." (جمهوري اسلامي به عنوان مصلحت موقت، روزنامه ايران، 8/8/79). 9. چنانچه "مجاهدين خلق" سلاح را كنار میگذاشتند و به حزبي علني تبديل ميشدند و به مناظرههاي تلويزیوني تن ميدادند ، علاوه بر تحويل سلاحها، مي بايست مواضع و تحليل هاي چند لايه خود را كه حتي در درون تشكيلات و درباره اعضا اعمال ميکردند و هنوز آن روش را ادامه ميدهند، كنار میگذاشتند، كاري كه از آن ابا داشتند برای.نمونه: سازمان مجاهدين خلق در تحليل هاي درون گروهي خود دكتر شريعتي را "روشنفكر خرده بورژوا " ارزيابي ميكرد.مركزيت اين تحليل را سالها پنهان كرد تا اينكه در جريان موسوم به "انقلاب ايدئولوژيك" از تمايز بين"اسلام شريعتي"و"اسلام رجوي" سخن گفت. علت اين تاخير چند ساله آن بود كه بيان اين تفاوت در سالهاي 59- 58 به از دست دادن هواداران زيادي منجر مي شد. 10. اقتدارگرايان هنگام شبيه سازي و منافق نماياندن رقيب خود نه تنها از بيان مشي رهبري فقيد انقلاب، بلكه از طرح جزئيات وقايع آن روز نيز پرهيز می کنند. امروز نيز صدا و سيماي اقتدارگراها نه فقط از مناظره و بحث آزاد تلویزیونی با حضور اصلاحطلبان فرار ميكند،بلكه مناظره هاي سالهاي اوليه انقلاب را پخش نميكنند تا مبادا اين سؤال براي نسل جوان ايجاد شود كه چرا اين روش در حال حاضر اجرا نميشود؟ شايد حق با اقتدارگراهاباشد كه "بحث آزاد تلويزيوني"را سم مهلك مي دانند. تجربه دو نمونه گفتگوی رو در رو در سيما در سه سال گذشته(مناظره آقايان ستاري فر و فرهاد رهبر و نيز صفايي فراهاني با مقامات سازمان تربيت بدني دولت نهم) بيكفايتيهاي مديريتي اصولگراها را آشكار كرد. 11. ياد استاد مطهري را گرامي مي داريم كه بر خلاف "مطهري نماهاي زمان"در تعريف دلخواه واژه "كفر "و تكفير ديگران دقت عالمانه به خرج مي داد . به گفته او تنها پس از دعوت رسول گرامي اسلام است كه انسانها به سه دسته "مومن"، "كافر" و "منافق" تقسيم مي شوند.در جايي كه دعوتي نبوده است ،اساساً اين تقسيم بندي جايز نيست. مطابق اين تعريف "كافر"كسي است كه اسلام به او عرضه شده و او نه فقط مخالفت كرده بلكه به مقابله پرداخته است .بر همين اساس شهيد مطهري در تفسير آيات نفاق و سيره پيامبر اسلام ميگفت كه ايشان با كشتن سركردة منافقين زمان خود به آن دليل مخالفت كرد كه نمي خواست زمينه ساز شيوه خودسر در تشخيص و تميز دادن "منافق" از"غير منافق"باشد . بنابر تفسير درخشان مطهري از اين واقعه تاريخي و آيات مربوطه به آن،اگر پيامبراکرم (ص) با كشتن سر كرده منافقين موافقت مي كرد ،پس از رحلت او مرز بين "منافق واقعي"و غير منافق مخدوش مي شدو هر كس به خود اجازه مي داد بر اساس اغراض شخصي به منافق نمايي رقيب بپردازد.به باور آن شهيد بزرگوار به جاي كشتن منافق بايد درجه شعور و آگاهي و رشد مؤمنين را بالا برد تا بتوانند فرق منافق ومؤمن را تشخيص دهند . اکنون از اقتدارگراها می پرسم که در عصر ارتباطات چه ابزاري مهم تر و مؤثرتر از نهاد شريف بحث آزاد آن هم در راديو و تلويزيون براي بسط آگاهي های مردمي و عملیاتي كردن آن سيره نبوي وجود دارد؟ چرا به آن تن نمي دهند؟. 12. اصلاحطلبان جمهوري اسلامي را همان گونه توصيف مي كنند كه شهيد مطهري روحانيت را بدان تشبيه ميكرد؛ درخت آفت زده! ولي اقتدارگراها، همچون فرقه رجوی، خود "جمهوری اسلامی" را آفت می دانند که با قطع آن ، امکان تاسیس نظام سیاسی مطلوبشان فراهم می شود. فرق بين "مجاهد نما" و "مجاهد واقعي" از جمله با بحث درباره اين موضوع مشخص ميشود كه آيا "جمهوری اسلامي" شجره طيّبه اي است كه آفت استبداد دینی، نظامي شدن همه شئون و فساد و بيكفايتي مديريتي آن را تهديد ميكند، يا برعكس بايد جمهوريت و لوازم آن مانند دموکراسی ، حقوق بشر، آزادي اطلاع رساني و انتخابات آزاد را به مثابه آفت ايران و اسلام در نظر گرفت و با تيز كردن تيغ استصواب به دفع آنها همّت گماشت و "حکومت اسلامی" را جايگزين "جمهوري اسلامي" کرد تا ذبح شرعی حقوق و آزادی های مدني و سیاسی شهروندان توجيه "اسلامي" و "انقلابي" بيابد؟ 13. به راستي با بحث آزاد در بارۀ مهمترين مسائل ملي و اسلامی بهتر مي توان مجاهد را از منافق تشخيص داد يا از طريق انتشار بولتنهای محرمانه و عمدتاکذب محض که تنها رسالتشان ، همچون تحليل ها و نشريات فرقۀ رجوي، آماده سازی اذهان برای نقض خشونت بار حقوق منتقدان و مخالفان و در حال حاضر حذف مدافعان جمهوری اسلامی است؟ 14. همچنان كه گفته شد اقتدارگراها در سالهاي اخير بسيار كوشيدهاند كه رهبر فقید انقلاب را مستقيم و غير مستقيم شخصيتي اقتدارگرا ، ضد انتخابات آزاد و مخالف حقوق فردي، گروهي و ملي مردم ايران معرفي ميكنند تا عملكرد خود را در نقض حقوق شهروندان و برپايي انتخابات نمايشي نزد دوستداران امام ضروري و موجه جلوه دهند. خوشبختانه به علت آگاهی عمومي بويژه نسل انقلاب از ماهیت فاشيستي فرقه رجوي و عملكرد ضد دموكراتيك آن، اكثريت ايرانيان هرگز "مجاهدين خلق " را اصلاح طلب و"مجاهدين انقلاب اسلامي ایران" را فرقه اي تروريست وخشونت پرور نمیدانند. مهم تر آنكه مي دانند شعار بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران برپايي انتخابات حتي در دوره جنگ بود و ميزان را رأي ملت ميدانست و دعوت كننده احزاب به كنار گذاردن سلاح بود. به اين دليل معتقدیم هدف اقتدارگراها از شبیه سازی اخير، افشای مجاهدین خلق نیست که به دلیل عملکرد سیاهشان بویژه در تحميل تروریسم کور به دولت و ملت ايران (سال 60) و پیوستن به صدام در جنگ علیه ایران (سال 1365) و سركوب كردها و شيعيان عراقي (سال 69) نزد ایرانیان محكوم و منزوی شدهاند، بلكه هدف آنان سركوب منتقدان و زمينهسازي براي استقرار استبداد ديني است. 15. جالب آنكه «فرقه رجوي» نيز كه پيرو استالينيسم است و سركوبگري و خشونت را در حد اعلا توجيه ميكند، نميتواند و مايل نيست بر حقوق شهروندي تكيه كند و از انتخابات آزاد دم زند و مدافع تكثر و تنوع سياسي شود. زيرا ابهامات و سؤال هاي زيادي را درباره گفتار و رفتار فاشيستي خود بويژه در درون سازمان بر خواهد انگيخت. اما همچنان كه رهبري فرقه زدن «كراوات» را براي اعضا در ملاقات با خارجي ها مجاز ميشمارد، اما در داخل پادگان آن را بر نمي تابد، استفاده از مفاهيم فوق را در مجامع بينالمللي عليه جمهوري اسلامي مجاز ميخواند تا افكار عمومي در غرب تصور كنند "مجاهدين خلق" مبارزان راه دموكراسي و حقوق بشرند و مدافعان انتخاب آزاد، نه گروهي كه از اقتدارگراهاي حاكم به مراتب تنگنظرتر، خشنتر و بيمنطقتر رفتار ميكنند. اقتدارگراها نيز مانند "مجاهدين خلق" در خارج سخن ديگري ميگويند و در داخل حرف ديگري. هر دو دسته استاد استفاده از «معيارهاي دوگانه»اند. 16. در سال هاي اوليه پيروزي انقلاب جرياني كه نام "خط امام"به خود گرفت،بدان دليل از سوي مجاهدين خلق،"مرتجع"وبعضا "سازشكار"و"اصلاح طلب" ناميده شد كه ميكوشيد نظام سياسي جديد را به رهبری امام و بر اساس نهادهاي قانوني برخاسته از رأي و انتخاب آزاد مردم استوار و با تهيه اطلاعيه 10 مادهاي دادستاني سياست ورزي را حتي در شرايط جنگي ممكن كند تا حقوق قانونی گروههای مخالف اما ملتزم به فعالیت در چارچوب قانون اساسي به رسمیت شناخته شود و فقط با گروههای مسلح مواجهه و رو در رو صورت پذيرد. 17. طبق ادعای آقای مصباح، رهبر فقيد انقلاب در پاريس آن هم زماني كه سقوط رژيم ستمشاهي قطعي و استقرار نظام جديد اجتناب ناپذير شده بود، برای ساکت کردن غربی ها، سخناني گفت كه به آنها اعتقاد نداشت. از اين نظر نيز همسويي كاملي بين "مجاهدين خلق" و " اقتدارگراهاي وطني" ديده ميشود؛ رهبر فقيد انقلاب در آستانه پيروزي انقلاب به مردم وعدههاي كذب داد. به باور من هر دو گروه فرافكني ميكنند و عقايد و شيوههاي خود را به امام راحل(س) تعميم ميدهند، یعنی بنیانگذار جمهوری اسلامی هم، چون خودشان به زبان چيزي جاري ميكند كه عكس آن را باور دارد!؟ آنان منتظر فرصتاند تا باورهاي قلبي خود را در اولين فرصت به زور بر مردم تحميل كنند،حال آنكه امام در اوج قدرت به مردم شخصيت داد تا خود انتخاب كنند و حتي قبل از پايان يافتن جنگ، "تكثر" را در درون روحانيت نهادينه كرد تا جامعه و حتي نظام سياسي تك صدا نشود. 18. امام در پاريس حتي كمونيستها را آزاد خواند و قانون اساسي نيز براي احزاب با هر گرايشي آزادي و حقوق قائل شد. اطلاعيه معروف دادستاني صرفاً بر اين حق قانوني تصریح کرد. قانون احزاب مصوب سال 60 مجلس نيز كه به تأييد شوراي نگهبان رسيد، شرط بهره مندي احزاب سياسي از حقوق قانوني خود را اعتقاد قلبي به ولايت فقيه ندانست چه رسد به اينكه اعتقاد احزاب به شخص رهبر را لازم بداند. شهيد بهشتي نيز با نفاقسازمان كاملاً آشنا بود. با وجود اين موافق صدور اطلاعيه 10 مادهاي دادستاني بود زيرا رعايت حقوق قانوني احزاب حتي مخالف جمهوري اسلامي ايران - چه رسد به احزاب طرفدار اما منتقد عملکرد حاکمان- را به سود ايران اسلامي مي دانست. نزد رهبران انقلاب اسلامی معياربهره مندي از حقوق قانوني يك حزب سياسي «رفتار» آن بود نه "اعتقاداتش". 19. اقتدارگراها نيز سی سال پس از پیروزی انقلاب اسلامي هنوز در پی انقلاب آموزشی ،انقلاب فرهنگی ،انقلاب اداری ،انقلاب اقتصادی و انقلاب جهانی هستند. آنان نيز معتقدند مشي اصلاحي- دموكراتيك براي تحقق اهدافشان نارساست. 20. اگر اقتدارگراها اين ادعا را نفي مي كنند، لازم است تفاوت حكومت اسلامي مورد نظرخود را با آنچه درنشريه مجاهد به عنوان ماهيت واقعي جمهوري اسلامي تبليغ ميشود، توضيح دهند. 21. ايرانيان "فرقه رجوي" را فقط به دليل آغاز ترورهاي كورشان از سال 60 يا حتي رفتن به عراق و هم پيماني با صدام در سال 65 و يا به كشتن دادن سه هزار نفر عضو و هوادار در عمليات رسوا و شكست خورده "فروغ جاودان" در سال 67 تروريست و منافق نميخوانند، بلکه از آن جهت كه در دوره اصلاحات نيز به جاي استقبال از شعارهاي «ايران براي همه ايرانيان» و «تبديل معاند مخالف و مخالف به موافق» خاتمی به مقابله با آن ها و پس از سالها توقف فعالیتهای تروریستی در داخل کشور، سرهنگ صیاد و لاجوردی را ترور كردند (كاري كه در خرداد سال 60 در مقابله با اطلاعيه ده ماده اي سلف صالح خاتمي، يعني بهشتي مظلوم و انديشمند كردند)، آنان را تروریست و دشمن اصلاحات، آزادی و مردم سالاری می دانند. ملاحضه می کنید که "فرقه رجوي" در دوره اصلاحات نيز به ترور ادامه داد و كوشيد با تضعيف پايگاه مردمي اصلاح طلبان زمينه به قدرت رسيدن استصوابيون را فراهم كند تا راهبرد مسلحانهاش توجيه شود. به همين دليل ميپرسم چرا دراستاديوم هاي محل برقراري مسابقات جام جهاني فوتبال در فرانسه، شعار اصلي اعضا و هواداران فرقه رجوي «مرگ بر خاتمي» بود؟ چرا تيترها و مقالات نشريات فرقه رجوي در سالهاي 76 تا 84 بيشترين شباهت را به تيرها و مقالات روزنامه كيهان در ضديت با خاتمي و اصلاحطلبان داشت؟ چرا هر دو گروه "دوم خرداد 76" را فتنه خاتمي ميخوانند و امروز نيز «مجاهد» و «كيهان» و نيز «مسعود رجوي» و «فاطمه رجبي» به يكسان به خاتمي ميتازند و براي انصراف او از نامزدي در انتخابات رياست جمهوري دهم ميكوشند؟ چرا هردو احمدی نژاد و دولتش را تجسم واقعي انقلاب و جمهوري اسلامي ميخوانند؟ 22. اكنون كه شبيهسازي سنت رايج اصولگراها شده است،اجازه دهيد به تعدادي ازتشابهات عقيدتي، سياسي و تشكيلاتي «فرقه رجوي» با اقتدارگراها اشاره كنم، شايد به خود آيند و به جاي مقايسه "مجاهدين انقلاب اسلامي ایران" با "مجاهدين خلق" از سرنوشت فرقهرجوي درس بگيرند و مشي و روش استاليني خود را تغییر دهند. الف: 1. خود را معيار حق و باطل خواندن و مشروعيت اسلامي و انقلابي خود را جايگزين مشروعيت ناشي از انتخاب آزاد اعضا/ مردم كردن. 2. هدف خود را مقدس خواندن و هر روشي را براي رسيدن به آن جايز شمردن و ماكياوليسم را به نام اسلام و انقلاب توجيه كردن. 3. پيروي از انديشه و راهبرد لنين يعني كسب و حفظ قدرت را هدف دانستن و براي رسيدن به هدف (قدرت) با هر فرد و گروه و دولتي همكاري كردن. 4. از نظريه"هر كه با ما نيست، عليه ماست" طرفداري كردن و سياست را به " دوست – دشمن" تقليل دادن و اين كه "منتقد ما همكار دشمن ما و دشمن خلق ماست". 5. فرقه را پاك و پاك كننده دانستن و هركس را كه با هر سابقه اي به آن بپيوندد، مجاهد واقعي ناميدن و هر عضو و حتي كادر جدا شده را با هر سابقه ای بريده و مزدور خواندن، كه عنداللزوم بايد حذف شود. 6. نه تنها حكومت و قدرت، كه مبارزه را نيز در انحصار خود خواندن ( فرقه مساوي با مبارزه و رهبري انقلاب در انحصار آن است. اداره كشور نيز تنها حق فرقه است). 7. بقاي فرقه و حفظ انسجام دروني آن را صرفاً براساس مقابله با دشمن (كاذب يا واقعي( ممكن دانستن. 8. مدل استاليني حكومت را (مبارزه با امپرياليسم استکبار و ايادي آن و نقض حقوق مدني و سياسي اعضا/ مردم، به این بهانه) ترويج كردن و دموكراسي، حقوق بشر، تفكيك و توزيع قوا، آزادي احزاب و مطبوعات و.. را فريب سرمايهداري و غرب خواندن تا الگوي استبدادي حكومت توجيه شود. 9. به جاي " جامعه بي طبقه توحيدي"،"جامعه اسلامی"،"جامعه بي شخصيت پادگاني"، "جامعه بدون رقابت سیاسی" و "جامعه مطلقاً نابرابر" تشكيل دادن؛ جامعه ای با یک "یک" و 70 میلیون "صفر" 10. معيارهاي دوگانه را در سطح وسيع به كار بردن (انتقاد به نقض حقوق اعضا يا طرفداران خود توسط حكومت ها در عين اعمال بدترين و خشن ترين روشها عليه اعضا مردم منتقد). 11. ترويج ادبيات خشن،كينه توزانه، تكفيري و سراسر اتهام آلود (مانند مقالات همسر سخنگوي دولت آقاي احمدينژاد عليه منتقدان او). 12. جلوگيري از بحث آزاد در درون سازمان/کشور درباره مهمترين موضوعات سازمان مانند درستي يا نادرستي مشي مسلحانه، خروج رهبران و اعضا از ايران، اتحاد اوليه و مقابله بعدي با بنيصدر، رفتن به عراق در حال جنگ با ايران، عمليات مفتضحانه "فروغ جاویدان"، سرکوب کردها و شيعيان عراقي و... به جاي آن درباره "انقلاب ايدئولوژيك" ،"انقلاب فرديت و جنسيت"،" طلاقهاي اجباري" و... 13. نظارت كردن بر خصوصيترين زوايا زندگي اعضا/مردم به منظور كنترل كامل آنان. ب. 1. سخنان امام را در پاريس فريب ايرانيان و جهانيان خواندن،اطلاعيه 10 مادهاي دادستاني را دروغ ناميدن و نظارت استصوابي را نه بدعت كه عين ماهيت جمهوري اسلامي دانستن. 2. قانون اساسي را استبدادي تفسير كردن و تأكيد بر اينكه علت وجوه دموكراتيك آن شرايط و فضاي روشنفكر زده ابتداي انقلاب بود و اصالت ندارد. 3. مخالفت با نظريه گفتوگوي تمدنها و طرفداري غيرمستقيم از ايده جنگ تمدن ها. 4. نظام "جمهوري اسلامي ايران" را اصلاح ناپذير بی نیاز از اصلاح خواندن و ضديت استراتژيك با اصلاحات و اصلاح طلبان كردن و حماسه دوم خرداد را" فتنه خاتمي" ناميدن. 5. از پيروزي احمدينژاد خشنود شدن (با باور اقتدارگراها او نجاتبخش انقلاب است ولي به اعتقاد رجوي هيچ كس به اندازۀ احمدي نژاد نمي تواند جمهوري اسلامي ايران را از درون با بحران مواجه كند.) 6. بياعتنايي به مدل هاي نسبتاً موفق سياست ورزي اصلاحي و دموكراتيك در خاورميانه( مانند تركيه). ج. 1. واگذاري همه اختيارات به یک نفر بدون ملزم كردن وي به پاسخگويي به اعضا /مردم یا نمایندگان آنان. 2. مطلق و مقدس كردن رهبر و انتقاد به او را مساوي با ارتداد بلكه بدتر از آن دانستن. 3. خطاهاي استراتژيك يا تاكتيكي سازمان و رهبري آن را با استفاده ابزاري از اسلام و انقلاب توجيه كردن. 4. هزينه مخالفت با رهبري را آنقدر بالا بردن كه هيچ عضوي/فردی جرأت يا امكان انتقاد به او را پيدا نكند. 5. راه حل همه مشكلات را ذوبكامل همه اعضا/مردم در رهبر خواندن تا حد طلاق دادن همسر و رها كردن فرزندان. 6. هر انتقادي را به رهبر به سود دشمن خواندن. 7. راهاندازي انقلاب از بالا پس از هر شكستاستراتژيك با سه هدف: 7-1 تمركز هر چه بيشتر قدرت در رهبر 7-2حذف بخش ديگري از منتقدان 7-3 انحراف اذهان اعضا و هواداران/مردم از بررسي علل و دلايل ناكامي هاي پي در پي كه عمدتاً ناشي از تصميمهاي نادرست بوده است. 8. همه پيروزيها را ناشي از درايت رهبران و علت همۀ شكستها را سستي ، بيايماني و خطاي اعضا و هواداران/مردم خواندن. 9. حذف كادرهای قديمي به نامها و روشهاي مختلف (مانند انتصاب زنان به عضويت شوراي مركزي) تا خدا يگان شدن رهبر با هيچ مقاومت داخلي مواجه نشود. |