پنجره ای دیگر با دیدی نو رو به مسائل سیاسی فرهنگی و تاریخی ایرانیان
یکی از پادشاهان عابدی را پرسید که عیالان داشت اوقات عزیز چه گونه می گذرد گفت در مناجات و سحر در دعای حاجات و همه روز دز بند اخراجات ملک را مضمون اشارات عابد معلوم گشت فرمود تا وجه کفاف وی معین دارند و بار عیال از دل او برخیزد. ای گرفتار پای بند عیال دیگر اسودگی مبند خیال غم فرزند و نان و جامه و قوت باز د اردت ز سیر سلوک ***** همه روز اتفاق می سازم که به شب با خدای پردازم شب چون عقد نماز می بندم چه خورد بامداد فرزندم یک روز از یک نخست وزیر می پرسند عامل موفقیت تو چی بود چه طور شد که نخست و زیر شدی نخست وزیر جواب میده من هر چه دارم از زنم دارم اون باعث شد من در زندگی موفق بشم خبر نگار میپرسه می شه کمی توضیح بدهید زن شما چه طور از شما حمایت می کرد که به این جا رسیدی نخست وزیر پاسخ میده بله من یک زمان کارمند ساده ای بیش نبوده زنم هی هر روز قر قر می کرد که من نمی تونم دیگه با تو زندگی کنم این همه سال با تو بودم تو هرگز نتونستی از یک کارمن ساده بالا تر بری اخه من تا کی باید با این حقوق کارمندی تو بسازم تو با ید حتمآ کاردار بشی و من بعد از تلاش های زیاد موفق شدم پست خود را ارتقا داده و کاردار شوم اما زنم باز راضی نبود و می گفت تو حتما باید سفیر بشی و من هم باز بعد از چند سال تلاش مداوم به عنوان سفیر شروع به کار کردم اما باز زنم من را مسخره کرد و گفت این همه زحمت کشیدی تو با ید حتمآسفیر یک کشوری مثل فرانسه بشوی بعد از تلاش های پی در پی من موفق شدم سفیر فرانسه شوم اما زن من دو باره با تحقیر گفت اگر هر کس دیگه جای تو بود تا الان نخست وزیر بود تو باید حتما نخست و زیر بشوی من دوباره تلاش کردم تا روزی که نخست وزیر شده و حکمم را گرفتم پیش خانومم رفتم گفتم خانم من امروز نخست وزیر شدم حکم من را گرفت و یک نگاهای به ان کرد و گفت خاک بر سر اون ملتی که تو نخست وزیر ان هستی. به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟ جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم گویند مردی به سفر می رفت – به غلام خود گفت مواظب باش اگر همسرم تخلفی کرد خالی به جامهء او بگذار ! چندی گذشت . غلام به اربابش نوشت :گر در سفر خواجه درنگی باشد/ تا خواجه رسد زهره پلنگی باشد
ملک از خردمندان جمال گیردودین ازپرهیزگاران کمال یابد پادشاهان به صحبت خرد مندان از ان محتاج ترند که خردمندان به قربت پادشاهان پندی اگر بشنوی ای پادشاه / در همه عالم به از دین پند نیست جز به خردمند مفرما عمل / گرچه عمل کار خردمند نیست ******************** سه چیز پایدلر نماند مال بی تجارت و علم بی بحث وملک بی سیاست هوشمندی از حضرت عیسی پرسید در جهان هستی سخت تر از همه سختیها چیست؟ حضرت عیسی فرمود از همه سخت تر خشم خداوندی است که دوزخ از هیبت ان می لرزد.هوشمند پرسید پناهگاه و امان از خشم خدا در چیست؟حضرت عیسی فرمود:فرونشاندن خشم کظم غیظ است ای پسرخط امان / خشم حق یاد اور و در کش امان خداوند به موسی(ع ) وحی کرد که:ای برگزیده من ترا دوست میدارم.موسی عرض کرد:کدامین خصلت ب اعث شده که به من محبت خاص داشته باشی؟بگو تا در افزون ان خصلت بکوشم.خداوند فرمود:تو مانند کودکی هستی که حتی هنگام قهر مادرش باز به دامان ان برمیگردد و به او پناه می اورد تو نسبت به ما اینگونه هستی این است راز دوستی من! حکیمی را پرسیدند از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است گفت ان که را سخاوت است به شجاعت حاجت نیست نماند حاتم طایی و لیک تا به ابد / بماند نامش به نیکوی مشهور زکات مال بدر کن که فضله رز را / چو باغ بان بزند بیشتر دهد انگور نبشته بر گور بهرام گور / که دست کرم به ز بازوی زور پیش یکی از مشایخ گله کردم که فلان در حق من به فساد گواهی داده است گفتا به صلاحش خجل کن تو نیکوروش باش تا بدسگال / به نقص تو گفتن نباید مجال چو اهنگ بر بط بود مستقیم / کی ازدستمطرب خورد گوش مال عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختمی در نماز بکردی صاحب دلی شنید و گفت اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی بسیار از ان فاضل تر بودی اندرون از طعام خالی دار / تا در او نور معرفت بینی تهی از حکمتی به علت ان / که پری از طعام تا بینی پارسایی را دیدم بر کنار در یا زخم پلنگ داشت و به هیچ داروبه نمیشد مدت ها در ان رنج بود و شکر خدای عز و جل گفتی پرسیدندش که چه شکر میگویی گفت شکر ان که به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی گر مرا زار به کشتن دهد ان یار عزیز / تا نگویی که در ان دم غم جانم باشد گویم از بنده مسکین چه گنه صادر شد / کو دل ازرده شد از من غم انم باشد حکایت هرمز را گفتند وزیران پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی گفت خطایی معلوم نکرم ولیکن دیدم که همابت من در دل ایشان بیکران است وبر عهد من اعتماد ندارند ترسم از بیم گزند خویش اهنگ هلاک من کنند پس قول حکما را به کار بستم که گفتند از ان کز تو ترسد بترس ای حکیم / وگر با چنو سد بر ایی به جنگ از ان مار بر پای راعی زند / که ترسد سرش را بکوبد به سنگ نبینی که چون گربه عاجز شود / برارد به چنگال چشم پلنگ ******************** پادشاهی پارسایی را دید و گفت هیچت از ما یاد می اید گفت بلی وقتی خدا را فراموش میکنم. هر سو دود ان کش زبر خویش براند / وان را که بخواند به در کس ندواند. ******************** هر گز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش اسمان در هم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوش نداشتن به جامع کوفته در امدم دل تنگ یکی را دیدم که پای نداشت سپاس نعمت حق به جای اوردم و بر بی کفشی صبر کردم. مرغ بریان به چشم مردم سیر / کم تر از برگ تره بر خوان است وان که را دست گاه قوت نیست / شلغم پخته مرغ بریان است ******************** دزدی گدایی را گفت شرم نداری که دست از برای جوی سیم پیش هر لئیم دراز میکنی گفت دست دراز از پی یک حبه سیم / به که ببرند به دانگی و نیم ******************** عالمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده لعنهم ا...علی حده و به حجت او بس نیامد سپر بینداخت و بر گشت کسی گفتش تو را با چندین فضل و ادب که داری با بی دینی حجت نمانده گفت علم من قران است و حدیث و گفتار مشایخ و او بدین ها معتقد نیست و نمیشنود مرا شنیدن کفر او به چه کار اید. ان کس که به قران و خبر زو نرهی / ان است جوابش که جوابش ندهی |