پنجره ای دیگر با دیدی نو رو به مسائل سیاسی فرهنگی و تاریخی ایرانیان
شهر من شهر افسانه ای است در شهر من به جای شمشاد و سرو ، سرنیزه به جای کاج و بلوط ، تازیانه به جای زنبق و یاس و اقاقی خار روئیده است بر شاخه ها به جای قاصدک و پروانه عقرب و مارمولک نشسته است چکمه ها از سنگفرش کوچه ها جای چرخ کالسکه ها را پاک کرده است بر گردن دخترکان زیبا به جای گردن بند عشق ، ریسمان حقارت و بر پای پسرکان بی قرار ... هر که بر زیر دستان نبخشاید به جور زبردستان گرفتار اید نه هر بازو که در وی قوتی هست / به مردی عاجزان را بشکند دست ضعیفان را مکن بر دل گزندی / که در مانی به جور زورمندی خدا ترس را بر رعیت گمار که معمار ملک است و پرهیزگار بداندیش توست ان و خون خوار خلق که نفع تو جوید در ازار خلق ریاست به دست کسانی خطاست که از دستشان دست ها برخداست نکو کار پرور نبیند بدی چو بد پروری خصم خون خودی مکافات موذی به مالش مکن که بیخش بر اورد باید ز بن مکن صبر بر عامل ظلم دوست که از فربهی بایدش کند پوست سر گرگ باید هم اول برید نه چون گوسفندان مردم درید زخاک افریدت خداوند پاک پس ای بنده افتادگی کن چو خاک حریص و جهان سوز و سرکش مباش زخاک افریدندت اتش مباش چو گردن کشید اتش هولناک به بی چارگی تن بینداخت خاک چو ان سر فرازی نمود این کمی از ان دیو کردند ازین ادمی *************************************************** تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد گر چشمه زمزمی و گر اب حیات اخر به دل خاک فر و خواهی شد بگفتیم در باب احسان بسی / ولیکن نه شرط است با هرکسی بخور مردم ازار را خون و مال / که از مرغ بد کنده به پر و بال یکی را با خواجه توست جنگ / به دستش چرا می دهی چوب و سنگ بر انداز بیخی که خار اورد / درختی بپرور که بار اورد کسی را بده پایه مهتران / که بر کهتران سر ندارد گران مبخشای بر هر کجا ظلمی ست / که رحمت بر او جور بر عالمی ست جهان سوز را کشته بهتر چراغ / یکی به در اتش که خلقی به داغ هر ان کس که بر دزد رحمت کند / به بازوی خود کاروان می زند جفا پیشگان را بده سر به باد / ستم بر ستم پیشه عدل است و داد
گرمی آتش خورشید فسرد
خداوندا! به دلهاي شكسته به تنهايان در غربت نشسته
به آن عشقي كه از نام تو خيزد بدان خوني كه در راه تو ريزد
به مسكينان از هستي رميده به غمگينان خواب از سر پريده
به مرداني كه در سختي خموشند براي زندگي جان مي فروشند
همه كاشانه شان خالي از قوت است سخنهاشان نگاهي در سكوت است
به طفلاني كه نان آور ندارند ـ سر حسرت ببالين ميگذارند
به آن « درمانده زن » كز فقر جانكاه ـ نهد فرزند خود را بر سر راه
بآن كودك كه ناكام است كامش ز پا ميافكند بوي طعامش
به آن جمعي كه از سرما بجانند ز « آه » جمع، « گرمي » ميستانند
به آن بيكس كه با جان در نبرد است غذايش اشك گرم و آه سرد است
به آن بي مادر از ضعف خفته ـ سخن از مهر مادر ناشنفته
به آن دختر كه ناديدي گناهش عبادت خفته در شرم نگاهش
به آن چشمي كه از غم گريه خيز است به بيماري كه با جان در ستيز است
به داماني كه از هر عيب پاك است به هر كس از گناهان شرمناك است ـ
دلم را از گناهان ايمني بخش به نور معرفت ها روشني بخش به او گفتند: شاعر را بيازار؟ كه شاعر در جهان ناكام بايد چو بيند نغمه سازي رنج بسيار سخن بسيار نيكو مي سرايد به آو آزار دادن ياد دادند بناي عمر من بر باد دادند
از آن پس ماه نامهربان شد ز خاطر برد رسم آشنايي غم من ديد و با من سرگردان شد مرا بگذاشت با رنج جدايي كه چون باشد به صد اندوه دمساز به شهرت مي رسد اين نغمه پرداز
مرا در رنج برده سخت جان ديد جفا را لاجرم از حد فزون كرد فغان شاعر آزرده نشنيد دل تنگ مرا درياي خون كرد چنان از بي وفايي آتش افروخت كه سر تا پاي مرغ نغمه خوان سوخت
نگفتندش كه: درد و رنج بسيار دمار از روزگار دل برآرد دل شاعر ندارد تاب آزار كه گاه از شوق هم جان مي سپارد بدين سان خاطر ما را شكستند زبان نغمه ساز عشق بستند هر که با بدان نشیند اگر نیز طبیعت ایشان در او اثر نکند به طریقت ایشان متهم گردد و اگر به خراباتی رود به نماز کردن منسوب شود به خمر خوردن رقم بر خور به نادانی کشیدی / که نادان را به صحبت بر گزیدی طلب کردم زدانایی یکی پند / مرا فرمود با نادان مپیوند که گر دانای دهری خر بباشی / وگر نادانی ابله تر بباشی ای دختران ترک خدا را حیا کنید / باری در این معامله شرم از خدا کنید یا رخ نهان کنید که دل نابرید یا / با عاشقان دلشده کمتر جفا کنید یا وعده ندهید که با ما وفا کنید / یا بر قرار وعده خود وفا کنید یغما نموده اید دل و دین ما بلی / کی عادت قدیمی خود رها کنید ترک ختا همیشه به یغما به نام بود / یک چند هم رواست که ترک خطا کنید جائی کشید کار ز یغما که این زمان / یغمای پیغمبر پیشین ما کنید زرتشت دل نبود که ان را توان ربود / حاشا قیاس دل ز چه با انبیا کنید زرتشت بردنی نبود / این طمع چه سود / تنها همان به بردن دل اکتفا کنید امروز قصد بردن پیغمبران کنید / فردا بعید نیست که قصد خدا کنید
زندگی خسته کند گر همه یکسان گذرد / رنج هم گر به تنوع همه اسان گذرد غم به غم دفع کند عدل خدا وین تبدیل / گرنه تعدیل کند وه چه به اسان گذرد در همین خوف و رجا خفته کم و کیف حیات / که گه اسن رود و گاه هراسان گذرد ابر هم زحمت و ازاد بود بی موسم / رحمت است انکه به ازار و به نیسان گذرد کار اگر در کف نا اهل و خدا نشناس است / اهل داند که چه با کارشناسان گذرد ای خوش از کرده روزانه به شب سان دیدن / تا چه مقبول و چه مردودت از این سان گذرد شهریارا دم صبحی که خروسانه نبود / یا به تبریز رسد یا به خراسان گذرد
خبرت هست که مرغان سحر میگویند / اخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار هر که امروز نبیند اثر قدرت او / غالب ان است که فرداش نبیند دیوار تا کی اخر چو بنفشه سر غفلت در پیش / حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار
چون حاصل ادمی در این شورستان / جزخوردن غصه نیست تا کندن جان خرم دل انکه زین جهان زود برفت / اسوده کسی که خود نیامد به جهان ابر بارنده به دریا میگفت من نبارم تو كجا دریایی در دلش خنده كنان دریا گفت ابر بارنده تو خود از مائی زندگی گفت " که آخر چه بود حاصل من ؟ عشق فرمود " تا چه گوید دل من عقل نالید کجا حل شود مشکل من ! مرگ خندید " در خانه ی ویرانه ی من ******************** خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است / کارم از گریه گذشته است به آن می خندم غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست غنچه آن روز ندانست كه این گریه ز چیست ! باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبدیل گریه باغ فزون تر شد و چون ابر گریست باغبان آمد و یك یك همه ی گلها را چید باغ عریان شد و دیدند كه از گل خالی است باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل ؟! گفت : پژمردگی اش را نتوانم نگریست من اگر از روی هر شاخه نچینم گل را چه به گلزار و چه گلدان دگر عمرش فانی است همه محكوم به مرگند چه انسان و چه گیاه این چنین است همه گاره جهان تا باقی است !!! گریه ی باغ از آن بود كه او میدانست غنچه گر گل بشود هستی او گردد نیست !! رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود می رود عمر ولی خنده به لب باید زیست بودنم را هیچ کس باور نداشت هیچ کس کاری به کار من نداشت بنویسید بعد مرگم روی سنگ با خطوطی نرم زیبا وقشنگ انکه خوابیده در این گور سرد بودنش را هیچ کس باور نکرد دوستی با هر كه كردم خشم مادر زاد شد / آشیان هر جا گزیدم خانه ی صیاد شد دوستی با هر كه كردم مظهر نیرنگ شد / ظاهرش زیبا ولی در باطنش صد رنگ شدآدمک آخر دنياست بخند آدمک مرگ همين جاست بخند آن خدايي که بزرگش خواندي به خدا مثل تو تنهاست بخند دست خطي که تو را عاشق کرد شوخي کاغذي ماست بخند فکر کن فکر تو ارزشمند است فکر کن گريه چه زيباست بخند صبح فردا به شبت نيست که نيست تازه انگار که فرداست بخند راستي آنچه به يادت داديم پر زدن نيست که درجاست بخند
دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه زر راز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته است به بر راز این حلقه که در چهره او اینهمه تابش و رخشندگی است مرد حیران شد و گفت حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است همه گفتند : مبارک باشد دخترک گفت : دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد سالها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر دید در نقش فروزنده او روزهایی که به امید وفای شوهر به هدر رفته هدر زن پریشان شد و نالید که وای وای این حلقه که در چهره او باز هم تابش و رخشندگی است حلقه بردگی و بندگی است قانع به یک استخوان چوکرکس بودن / به زان که طفیل خوان و ناکس بودن با نان جوین خویش حقا که به است / کالوده و پالوده هر خس بودن ای دیده اگر کور نی گور ببین / وین عالم پر فتنه و پر شور ببین شاهان و سران و سروران زیر گلند / رو های چو مهدر دهن مور بین چه خوش گفت بهرام صحرا نشین / چویکران توسن زدش بر زمین دگر اسبی از گله باید گرفت / که گر سرکشد باز باید گرفت ببند ای پسر دجله در اب کاست / که سودی ندارد چوسیلاب خاست چوگرگ خبیث امدت در کمند / بکش ور نه دل بر کن از گوشفند از ابلیس هرگز نیاید سجود / نه از به گهر نیکویی در وجود بد اندیش را جاه و فرصت مده / عدو در چه و دیو درشیشه به مگو شاید این مار کشتن به چوب / چو سر زیر سنگ تو دارد بکوب قلم زن که بد کرد با زیر دست / قلم بهتر او را به شمشیر دست مدبر که قانون بد میدهد / تو را میبرد تا به دوزخ دهد مگو ملک را این مدبر بس است / مدبر مخوانش مدبر کس است سعید اورد قول سعدی به جای / که ترتیب ملک است و تدبیر رای
میان دو کس جنگ چون اتش است / سخن چین بدبخت هیزم کش است کنند این و ان خوش دگر باره دل / وی اندر میان کور بخت و خجل میان دو تن اتش افروختن نه عقل است و خود در میان سوختن نی دولت دنیا به ستم می ارزد / نی لذت مستی اش الم می ارزد نه هفت هزار ساله شادی جهان / این محنت هفت روزه غم می ارزد در دهر هر ان نیم نانی دارد / از بهر نشست اشیانی دارد نه خادم کس بود نه مخدوم کسی / گو شاد بزی که خوش جهانی دارد
در کارگه کوزه گری رفتم دوش / دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش ناگه یکی کوزه بر اورد خروش / کو کوزه گرو کوزه خرو کوزه فروش
کارها به صبربراید و مستعجل به سر دراید به چشم خویش دیدم در بیابان / که اهسته سبق برد از شتابان سمند باد پای از تک فرو ماند / شتربان همچنان اهسته میراند
هر چند که رنگ و بوی زیباس مرا / چون لاله رخ و چون سرو بالاست مرا معلوم نشد که در طربخانه خاک / نقاش ازل بهر چه اراست مرا
گاویست دراسمان و نامش پروین است / یک گاو دگر نهفته در زیر زمین است چشم خردت باز کن از روی یقین / زیرو زبر دو گاو مشتی خر بین ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم / وین یکدم دنیا را غنیمت شمریم فردا که از این دیر فنا در گذریم / با هفت هزار سالگان سر بسریم ان مایه که ز دنیا خوری یا پوشی / معذوری اگر در طلبش میکوشی باقی همه رایگان نیرزد هشدار / تا عمر گرانبها به ان نفروشی دشمن به غلط گفت من فلسفیم / ایزد داند که انچه او گفت نیم لیکن چو در این غم اشیان امده ام / اخر کم از ان که من بدانم که کیم ای که مشتاق منزلی مشتاب / پند من به کار بند و صبر اموز اسب تازی دو تک رود به شتاب اشتر اهسته میرود شب و روز ایین برادری و شرط یاری / ان نیست که عیب من هنر پنداری ان است که گر شایسته روم / از غایت دوستیم دشمن داری ******************** فردا که به نامه سیه در نگری / بس دست تحسرکه به دندان ببری بفروخته دین به دنیا از بی خبری / یوسف که به ده درم فروشی چه خری؟ ******************** ان یار که عهد دوستداری بشکست / می رفت و منش گرفته دامان در دست میگفت دگر باره به خوابم بینی / پنداشت که بعد از ان مرا خوابی هست ******************** ان کودک لشکری که لشکر شکند / دائم دل ما چو قلب کافر شکند محبوب که تازیانه در سر شکند / به زانکه ببینند و عنان بر شکند تن درستان را نباشد درد ریش / به جز از همدردی نگویم درد خویش گفتن ز زنبور بی حاصل بود / با یکی در عمر خود ناخورده نیش تا تو را حالی نباشد همچو ما / حال ما باشد تو را افسانه پیش سوز من با دیگری نسبت مکن / او نمک بر دست و من بر عضو ریش ندیده ای که چه سختی رسد همی به کسی / که از دهانش به در کند دندانی قیاس کن چه حالت بود در ان ساعت / که از وجود عزیزش بدر رود جانی ******************** یکی بی ابرویی کرده بسی / چه غم دارد از ابروی کسی بسا نام نیکوی پنجاه سال / که یک نام نیکش کند پایمال ای کاش که جای ارمیدن بودی / یا این ره دور را رسیدن بودی کاش از پی صد هزار سال از دل خاک / چون سبزه امید بر دمیدن بودی رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین / نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین / اندر دو جهان کرا بود زهره این ******************** قومی متفکرانند اندر ره این / قومی به گمان افتاده در راه یقین ترسم از انکه بانگ اید روزی / که ای بیخبران راه نه ان است و نه این عمرت تا کی به خود پرستی گذرد / یا در پی نیستی و هستی گذرد می نوش که یک عمراجل در پی اوست / ان به که به خواب یا مستی گذرد ******************** پیری دیدم به خانه ی خماری / گفتم نکنی ز رفتگان اخباری گفتا می خور که همچو ما بسیاری / رفتند و خبر باز نیامد باری ******************** ای انکه نتیجه ی چهارو هفتی / وز هفت و چهار دایم اندر تفتی می خور که هزار بار بیشت گفتم / باز امدنت نیست چو رفتی رفتی مائیم که اصل شادی و کان غمیم / سرمایه ی دادیم و نهاد ستمیم پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم / ائینه زنگ خوده و جام جمیم ******************** یک جند به کودکی باستاد شدیم / یک جند به استادی خود شاد شدیم پایان سخن شنو که ما را چه رسید / از خاک در امدیم و بر باد شدیم ******************** یک روز ز بند عالم ازاد نیم / یک دمزدن از و جود خود شاد نیم شاگردی روزگار کردم بسیار / در کار جهان هنوز استاد نیم خیام اگرزباده مستی خوش باش / با ماهرخی اگر نشستی خوش باش چون عاقبت کار جهان نیستی است / انگار که نیستی چون که هستی خوش باش اکنون که گل سعادتت پر بار است / دست تو ز جام می چرا بی کار است می خور که زمانه دشمنی غدار است / در یافتن روز چنین دشوار است ******************** امروز ترا دسترس فردا نیست / واندیشه فردات به جز سودا نیست ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست / کاین باقی عمر را بها پیدا نیست ******************** ای امده از عالم روحانی تفت / حیرا شده در چهار و پنج و شش و هفت می نوش ندانی ز کجا امده ای / خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت ******************** این کهنه رباط که عالم نام است / و ارامگه ابلق و صبح و شام است بزمی ست که وامانده صد جمشید است / قصریست که تکیه گاه صد بهرام است جوانی پاک باز پاک رو بود / که با پاکیزه رویی در گرو بود چنین خواندم که در دریای اعظم / به گردابی در افتادند با هم چو ملاح امدش تا دست گیرد / مبادا کاندر ان حالت بمیرد همی گفت از میان موج و تشویر / مرا بگذارو دست یار من گیر درین گفتن جهان بر وی براشفت / شنیدندش که جان میداد و میگفت حدیث عشق از ان بطال منیوش / که در سختی کند یاری فراموش چنین کردند یاران زندگانی / ز کار افتاده بشنو تا بدانی که سعدی راه و رسم عشقبازی / چنان داند که در بغداد تازی دل ارامی که داری دل درو بند / دگر چشم از همه عالم فرو بند اگر مجنون لیلی زنده گشتی / حدیث عشق از این دفتر نبشتی شنیدم که پارساین یکی / به طیبت بخندیدند با کودکی دگر پارسایان خلوت نشین / به عیبش فتادند در پوستین به اخر نماند ای حکایت نهفت / به صاحب نظر باز گفتند و گفت مدر پرده بر یار شوریده حال / نه طیبت حرام است نه غیبت حلال ******************** فرو کوفت پیری پسر را به چوب / بگفت ای پدر بی گناهم مکوب توان بر تو از جور مردم گریست / ولی چون تو جورم کنی چاره چیست به داور خروش ای خداوند هوش / نه از دست داور بر اور خروش ******************** دور جوانی بشد از دست من / اه و دریغ ان زمن دل فروز قوت سر پنجه شیری گذشت / راضیم اکنون به پنیری چو یوز پیر زنی موی سیه کرده بود / گفتم ای مامک دیرینه روز موی به تلبیس سیه کرده گیر / راست نخواهد شدن این پشت کوز ملتی در خفیه چون غرقاب دریا منقلب / مشتها خورده گره رگها کشیده خون به جوش ابروان پیچیده و چشمان چو اختر برق زن / سینه ها اتشفشان لیکن فرو دزدد خروش تا زن و کودک به دوش از توپ تا بیل و تبر / بهر فرمان هجوم از بام و در خوابانده گوش مویها برتن چو یال شیر شرزه نشتری ان پدر غرش کنان با پنج تن فرزند خویش / کای به دست اهنین سر پنجه پنج انگشت من متحد خواهیم بود از هم جدایی نا پذیر / تا که پولادین فتد بر فرق دشمن مشت من نعره زد هر یک دویدن خون به صورت کای پدر / ان نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من ان منم کاندر میان خاک و خون بینی سری ان پسر میگفت پیمان پدر دارم که گفت / من تو را سر باز جانباز وطن پرورده ام مادری می گفت با دختر من از این اب و خاک / خورده ام بر تا ترا شیرین به بار اورده ام بانویی با شوی خود میکفت در حزب وطن / چون ترا سر دیده بودم با تو شوهر کرده ام بی وطن هرگز مبادا نه زنی نه شوهری شعری از مهدی سهیلی در باره مردم دران زمان اما مثل اینکه در این زمان هم کار برد فراوان تری دارد از این رو خواستم این شعر رو روی وب لاگ به عنوان اولین پست قرار دهم به امید روزی که دروغ و دو رویی ریشه کن بشه یا حداقل به خودمون دروغ نگیم بیایید از خود شروع کنیم لازم نیست دنیا رو عوض کنیم بیاییدحداقل دنیای خود رو تغییر بدهیم پارسی باشید پارسی بیندیشید. به نا مردمان مهر کردم بسی / نچیدم گل مردمی از خسی بسا کس که از پا در افتاده بود / سراسر توان را ز کف داده بود نه نیروش در تن نه در مغز رای / دودستش گرفتم که خیزد به پای چو کم کم به نیروی من پا گرفت / مرا در گذرگاه تنها گرفت بحیلت گری خنجر از پشت زد / بخونم ز نامدی انگشت زد شکستند پشتم نمکخوارگان / دو رویان بیشرم و پتیارگان گره زد بکارم سر انگشتشان / تبسم به لب تیغ در مشتشان ندارو هراسی ز نیروی مشت / مرا نا جوانمردی خلق کشت محبت به نامرد کردم بسی / محبت نشاید به هر ناکسی تهی دستی و بیکسی درد نیست / که دردی چو دیدار نامرد نیست |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||